تبلیغات
قطره (ای از زندگی یک درگیر کامپیوتر) - رسوایی
 
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.

رسوایی

نوشته شده توسط :سعید كلانتری
دوشنبه 4 آبان 1394-10:21 ق.ظ

چن سال پیش فهمیدم یکى از دختراى همسایمون که داداششم دوسم بود دوسم داره او هرروز لباساى زیبا ورنگاوارنگ میپوشید وازبالکن طبقه دوم خونشون همیشه منو نگامیکرد کار هردوى ما فقط نگاکردن بهم بدون حرف زدن وهیچ اشاره اى بود چون آبجى دوسم بودمیترسیدم پاپیش بذارم اما همینکه ساعتها هموتماشامیکردیم من احساس خوشحالى بى حدوحسابى میکردم ازخورد و خوراک افتاده بودم همش به اون فکرمیکردم واینکه بخاطرمن همیشه لباساشو عوض میکرد وزیباترین لباساشومیپوشیداحساس خوشبختى زیادى میکردم که کسى هم تواین دنیامنو دوسداره من حتى اسمشونمیدونستم امالبخندى که رو لباش بودبه من شوق میداد اما چون چشام ضعیف بود اون زیبایى بیش ازحدچهرشو زیادنمیتونستم درک کنم چن مدتى ازاین قضیه گذشت تا یه روزکه من با وحیدداداشش که دوسم بود وبچه هاى محل براى بازى فوتبال رفته بودیم زمین خاکى بعدبازى من و وحیدتنهاشدیم وتصمیم گرفتم دلموبه دریابزنم وعشقم به آبجیشوبگم فوقش میزدتوگوشم تازه من قصدبدى نداشتم میخواسم خاسگارى کنم نفسى کشیدم وبه وحیدگفتم وحیددما دوسیم گفت خب آره مگه غیراینه گفتم نه اما میخوام یه چیزى بگم قول بده هم ناراحت نشى هم به حرفام خوب گوش بدى وحیدکه جاخورده بود گفت چى شده اتفاقى افتاده؟من که یکم ترسیده بودم گفتم نه هیچى بیخیال وحیدگفت عه بگودیگه گفتم قول بده ناراحت نشى گفت قول حالا بگو منم آب دهنموقورت دادم سرموزیرانداختم با منومن گفتم به آبجیت ع ع ع ع ع علاا ق ق ق ق مممممممنننننند شو شو شو شودم منکه ازخجالت سرم به زیربود وحید که معلوم بود خشکش زده باتعجب گفت آبجیم؟منم که شرمنده بودم گفتم آره گفت من منکه آبجى ندارم من سرمو یکم بالا آوردم گفتم ندارى؟گفت نه گفتم پس اون دختره کیه هرروز جلو بالکن میشینه؟تا اینوگفتم وحید شروع کرد به قش قش خندیدن کرد ودلشو گرفته بودومرتب میخندید منکه بم برخورده بود گفتم عه چرامیخندى چى شده؟گفت به تو وحرفات میخندم وبازشروع به خندیدن کرد منکه دیگه عصبى شده بودم گفتم کجاش خنده داره پس اون دخترکیه؟وحیدبزور خودشوجموجور کرد ودرحالى که میخندید گفت اونکه آبجیم نیس گفتم پس کیه؟گفت اونکه مانکنه مامانمه خودت که میدونى مامانم خیاطه واسه تبلیغ کاراش هرروز یه نمونه ازکاراش تن اون مانکن میکنه ومیزاره توبالکن واسه تبلیغ منکه ازشنیدن حرفاى وحید عرق شرم برتنم نشسته بود ورویاى عشق چندماهم به یه کابوس تلخ تبدیل شده بود چشام تارمیرفت وسرم گیج وجزسیاهى چیزى نمیدیدم بدون خداحافظى از وحیدجداشدم پاهام بدنمونمیکشیدبزورخودمو خونه رسوندم اونشب بدون غذا لشمو انداختم رو تختم وخوابیدم فرداش رفتم پیش اپتومتریست ( بینایی سنج) حالا یه عینک ته استکانى رو چشامه گرچه عشق ندارم اما دنیا رو زیبا و واقعى میبینم



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox