|
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.
با رفرش صفحه اهنگ عوض می گردد
دونیمه ق2
یعنی بخاطر پولش قبولش کرده؟اخه پولی نداره که.شاید هم فریب داده و گفته پولدارم.یا وضعشون خوب بوده خراب شده.شایدم بهش تجاوز کرده و مجبور شده باهاش ازدواج کنه. شایدم بقول آنا (یکی از دوستام بود که عین یه عروسک پشت پنجره به نظر می رسید)مامانش یه شوهر خوشگل داشته یه دیگه امده دلش روبرده اونوقت این ریسک نکرده رفته زن کسی شده که عمرا کسی دزدیدتش.شایدهم اون نیمه خوشگل رو دیده.بعد عاشق شده .بعد دیگه چشمش این نیمه رو تا ندیده.یعنی عشق چشمشو کور کرده. زنه و مرده پا به پای هم کار کردند و اسباب رو خالی کردند و وانته رفت.دیگه هم هیچ ماشینی نیومد.از اون روز این خانواده شده بود برای من سوژه .دوست داشتم یه طوری سر از زندگیشون در بیارم.جالب بود که همه اهل خونه ما و حتی همسایه ها هم همین نظر رو داشتند.سوال اساسی این بود که این مرده چرا قیافه اش این طوری است و این زنه چرا زن این شده؟زنه خیلی به مرده سر بود.مرده هم مال و منال انچنانی نداشت که بخاطرش زنه امده باشه زنش شده باشه. آخرین اماری که تونسته بودیم به دست بیاریم این بود که مرده صبح می رفت سرکار و یی دوساعت بعدش هم زنه می رفت سرکار.بچه هم نداشتند.چون سرکوچه بود متاسفانه همسایه هاشون رو هم نمی شناختیم تا از طریق اونها یه آماری بگیریم. یه مدتی گشذت.بالاخره تنها دلمشغولی من که اونها نبودند.یه دختر جوون تو اون سن هزار تا دلمشغولی داره.منم مثل بقیه. تا اینکه یه روز که می خواستم برم ارایشگاه دم خونه اصلاح وقتی زنگ زدم دیدم کسی برنداشت.از اونجاییکه تصمیم داشتم حتما برم اصلاح( فرداش تو دانشگاه یه کلاس مهم داشتم.یعنی با یه ادم مهم کلاس داشتم و باید ختما تر و تمیز و تو دل برو می رفتم کلاس).رفتم به ارایشگاه گل یخ.گل یه کمی دورتر بود ولی معروف بود و خوب کمی هم گرونتر می گرفت.رفتم اونجا و خوب زیاد هم خداروشکر شلوغ نبود.قبض گرفتم و تازه نشسته بودم رو صندلی که یهو چشمام چهار تاشد( چشم های من درشتو بسیار زیباست.گربه ای و کشیده .همینطوری بعضی ها عاشق چشمهای زیبای من هستند.تصور کنید وقتی چهارتا بشه چقدر زیبا می شم و چقدر خاطر خواه پیدا می کنم و جای بعضی ها هم خالی).اره می گفتم.چشمام چهارتا شد و دیدم بله.این همسایه خوشگل ما که برامون معما شده بود و در ارزوی مصاحبت باهاش بودیم ( من و خواهرم و جمیع فامیل)ارایشگر اونجاست و در صحنه حضور داره.پس اولین خبر داغ برای فامیل کشف شد.قطعا از فردا همه فامیل یه بار می امدن اینجا.بگذریم.همه اینها در ثنایه و شاید کسری از اون از ذهنم گذشت.یکی از ارایشگر ها امد که اصلاحم کنه.ولی سریع گفتم نه.می خوام ایشون منو اصلاح کنه و خواستم که از روی صندلی پاشم و برم بسمت صندلی ایشون و روی صندلی های بغل صندلی کارش بشینم اخه زیر دستش یه نفر بود.البته داشت اونو شنیون می کرد. ارایشگر مربوطه که الان اسمش یادم نیست خیلی سریع منو متوقف کرد و رو صندلی میخکوب کرد و نگذاشت پاشم و با حرص گفت لیلا جون ابروکار نیستند.شنیون می کنند .مکاپ حرفه ای و رنگ.( چقدر هم اسم در کرده.همه خاطر خواهش شدند) البته این جمله داخل پرانتز رو اروم تر گفت البته با حرص بیشتر. رفتم تو فکر.هم ضایع شده بودم و هم اینکه داشتم همه پیروزی بدست امده رو از دست می دادم.اونروزها چادری بودم و خانواده ام هم که مذهبی بود و هست( در مورد اینکه الان پوششم چیست از تخیل خودتان استفاده کنید).پس نمیتونستم شینیون کنم.نه میکاپ حرفه ای و نه رنگ(خوب برای یه دختر مذهبی بیست ساله اونروزها این کارها مد نبود)شایدم من مد اونروزها رو نمی دونستم
نوع مطلب :حرفهای خودمانی
درباره وبلاگ:![]() آرشیو:طبقه بندی:آخرین پستها:پیوندها:پیوندهای روزانه:صفحات جانبی:نویسندگان:ابر برچسبها:آمار وبلاگ:The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|