|
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای بالا برود.
با رفرش صفحه اهنگ عوض می گردد
دونیمه ق1
اصلاح شد( یک قسمتی از متن به دلایل ناشناحته حذف شده بود) یادمه بیست سالم بود.و ترم 3 دانشگاه بودم.دانشگاه من در انتهای یکی از اتوبانهای شمال و شرق شهر بود.رشته ام رو دوست داشتم.و به خاطرش رفت و آمد زیاد سخت نبود.هر روز یکی دوساعت برای رفت و برگشت تو راه بودم.یه روز که داشتم از راه دانشگاه برمی گشتم خونه دیدم سرکوچه یه وانت وایساده و دارند اثاث خالی می کنند.اونم به داخل زیرزمین ساختمان. یه ساختمون چهار طبقه بود.که یه واحد زیرزمین کوچولو هم داشت. اول فکر کنم قبلا بقیه اثاث رو اورده بودند و یا می خواستند برند و وبیارند.چون داشتند ازیه وانت اثاث خالی می کردند ولی یه نگاه به اندازه زیرزمین فسقلی که داشتند توش اثاث می بردند کردم؟یه نگاه به اثاثهای کهنه ای که داشتند می بردند تو کردم.پیش خودم گفتم فکر کنم پول کرایه وانته هم از این اثاثها بیشتر بوده.و قطعا ماشین دیگه ای در کار نخواهد بود.نمی دونم چرا توجهم جلب شد من ادم فضولی نیستم. سرم معمولا به کارخودم است.ولی در عین حال بسیار مهربونم.و سعی می کنم به هرکی که بتونم کمک کنم.حتی یکی از پسرعموهام که حالم ازش بهم میخوره بهم می گه کوزت.اخه تو خونه هم اکثر کارهارو من می کنم و معمولا میاندار مهمونی ها و مجالس منم.تو فامیلم اگه کسی خواستگاری داشته باشه که کسی درکش نکنه غمخوار و سنگ صبورش مینم.حالا از اینکه چقدر تاحالا حرف خوردم بابت این چیزها بگذریم.خواهر بزرگ ترم همش دنبال برنامه های و ایده ای خودش است.البته اونم گاهی می اد و کمک می کنه ولی خوب به تمیزی و با سلیقه گی من نیست .از نظر روحی هم ادم بسیار حساس و رومانتیکی هستم.زیاد شعر گوش می دم عاشق محسن چاووشی ام. و چون رشته ام هم علوم انسانی بوده کلی در این زمینه ها دارای ذوق و قریحه هستم.حواسم پرت شد و از داستان منحرف شدیم.خوب کجا بودیم؟اهان داشتم می گفتم.اره ادم فضولی نیستم ولی خوب به اطراف و اطرافیانم بی توجه نیستم.حتی صدای له شدن برگ زرد پاییزی زیر پای یه عابر پیاده رو می شنوم و از خورد شدنش در یک روز سرد پاییزی ناراحت می شم یه برسه به لرزش تن یه درخت پیر لب خیابون که شنیده باشه امسال پاییز می خوام قطعش کنند و برگهاش رو سفت چسبیده باشه.شاید چیزی که موجب شد توجه من به این همسایه جدید جلب بشه صورت زیبای مردی بود که داشت اثاثها رو تخلیه می کرد.نیم رخش برای من معلوم بود.صورت بسیار زیبایی داشت.یه قیافه جذاب مردانه.طوریکه پیش خودم گفتم اگه زن داره که خوش بحال زنش و اگه مجرده که خوش بحال دخترهای محل.البته من خودم خاطر خواه زیاد دارم( جدی می گم ) ولی فعلا که می خوام درس بخونم تازه خواهر بزرگتر مجرد هم داره.تازه اونم میخواد درس بخونه.همین طور که نزدیک می شدم و مرده و اسباب و خونه رو نگاه می کردم فکر کنم مرده متوجه شد و برگشت بهم نگاه کرد.هم خجات کشیدم و هم ترسیدم.قیافه چندش اوری داشت.قسمت چپ صورتش سوخته بود و حالت بسیار کریهی را ایجاد کرده بود.اه اه.چقدر زشت.از فکر و ایده خودم خندم گرفت.منکه عمرا زنش نمی شدم.و هیچکس دیگه هم زنش نمی شد.البته مرد دوروری بود.یه روش بسیار زیبا و یه روش بسیار زشت.می گن مردها نامرد و دو رو هستند.ادم باور نمی کنه.یعنی اینهمه تفاوت در رو نوبره.نظرم جلب شد که ببینم ایا زن هم داره؟زنش چطوری اینو قبول کرده و چطوری تحملش می کنه؟بهمین خاطر وقتی رفتم خونه سریع رفتم پشت پنجره .از پنجره اتاقم قشنگ می شه کوچه رو دید ولی خونه ته کوچه ای رو نمیشد دید.پس رفتم سراغ پنجره ای که مشرف به ته کوچه باشه.نیافتم.شما هم نگردید.پس رفتم رو پشت بوم.از اونجا یه دید خوب داشتم به محل مورد نظر.مررو هم میشه دید .پس نشستم به انتظار.تابلو بود که خانواده فقیری بودند.اثاث کمی داشتند. اوه ه ه ه ه ه ه .وای خدای من.چشمم به جمال زن خونه روشن شد.یه زن بسیار زیبا
بود.با یه هیکل متناسب.صورت سفید و زیبایی داشت.باورم نمی شد زن یه چنین موجود بی
ریخت و ترسناکی ، چنین زن خوشگل و زیبایی باشه.دلم خیلی سوخت.نمی دونستم بگم واقعا
بعضی ها خوش شانس هستند یا بگم واقعا بعضی ها بدشانسند.تصور اینکه شب پیش کسی
بخوابی ،ترسناک بود.منکه عمرا تو خیابون یا مهمونی ها یا کافی شاپها و حتی
فروشگاهاها هم نمی تونم با یه چنین مردی برم.احتمالا هم زنه هم با این مرده جایی نره. یعنی بخاطر پولش قبولش کرده؟اخه
پولی نداره که.شاید هم فریب داده و گفته پولدارم.یا وضعشون خوب بوده خراب
شده.شایدم بهش تجاوز کرده و مجبور شده باهاش ازدواج کنه.
نوع مطلب :حرفهای خودمانی
درباره وبلاگ:![]() آرشیو:طبقه بندی:آخرین پستها:پیوندها:پیوندهای روزانه:صفحات جانبی:نویسندگان:ابر برچسبها:آمار وبلاگ:The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|